تحلیل ژانر و روایت فیلم کازا بلانکا
كار عملي مربوط به تحليل ژانروروايت
زهره خواجه صالحي
براي اين كار من فيلم كازابلانكا شاهكار رمانتيك دوران طلايي سينماي كلاسيك را انتخاب كرده ام.

خصوصيات فيلم
محصول : 1942 / سياه و سفيد / 102 دقيقه.
كارگردان ك مايكل كورتيز
بازيگران : همفري بوگارت، اينگريد بركمن، پل هنريد، كلودرنسف رولي ويلسون.
خلاصه اي از داستان :
ریک - همفری بوگارت- در کازابلانکا - شهری در مراکش- کافهی مشهوری- دارد. (همه میآن کافهی ریک) دو مأمور آلمانی کشته میشوند و برگه عبور آنها ـ که برای خروج از کازابلانکا به سمت لیسبون برای رفتن به آمریکا، لازم است، اتفاقاً به دست ریک میافتد. به زودی ویکتور لازلو - پل هنرید ـ (که رهبر نیروی مقاومت کل اروپا در برابر آلمانهاست) به همراه همسرش ایلزا –اینگرید برگمن- به کازابلانکا و کافهی ریک میآیند. در اولین برخورد بین ریک و ایلزا میفهمیم بینشان چیزی هست. آن دو قبلاً در پاریس عاشق یکدیگر بودهاند ولی یکباره و بیهیچ توضیحی، ایلزا ریک را رها کرده است. ریک هنوز هم از این برخورد او بسیار عصبی و ناراحت است و این برخورد ناگهانی آن خاطره بد را زنده و ناراحتی و عصبیّت ریک را بسیار شدیدتر کرده است. به همین دلیل ریک تقاضای ایلزا را در دادن برگههای عبور به او و شوهرش ردّ میکند و از او در مورد کاری که کرده است توضیح میخواهد. اما از توضیحات ایلزا قانع نمیشود. ایلزا چون به شوهرش و اهداف او بسیار علاقمند است، به ناچار دوباره به ریک اظهار عشق میکند (ایلزا: میدونم که دیگه این قدرتو ندارم که بازم ترکت کنم) و به او در مورد شوهرش میگوید: کمکش میکنی به یه کاری میکند که از اینجا خارج بشه؟ ریک به ظاهر این پیشنهاد را میپذیرد. اما با زیرکی خاصی که دارد میداند که ایلزا قلباً به ویکتور تعلق دارد و این پیشنهاد نه به خاطر عشقش به ریک بلکه به خاطر فداکاری عاشقانهاش برای ویکتور است. (ریک: ما هر دومون میدونیم که تو به ویکتور تعلق داری). از این طرف ایلزا با خود گمان میکند برای ابد در کارابلانکا ماندنی شده است و دیگر ویکتور را نخواهد دید. ولی ریک در پایان مردانگیای میکند که بیش از شصت سال است هر بینندهای را (همانند ایلزا) غافلگیر می کند و به تحسین وا میدارد… .

ساختار روايي اين فيلم كه داستان كازابلانكا بر روي آن قرار داده شده و طبق آن ساخته شده است به اين شكل است كه دو نفر به دليل ويژگيهايشان به يكديگر علاقمند مي شوند و عاشق هم هستند اما اين دو نفر به دليل همين ويژگيها و وجود شرايطي به صورت غير منتظره از هم جدا مي شوند ولي در نهايت پس از مدتها اين دو نفر با هم روبرو مي شوند و اين به دليل ويژگيهاي مردن و نياز زن به مرد است ولي در پايان به خواست هم متصل نمي شوند مهمترين عنصر در اين فيلم عشق است.
تحليل ژانر:
اين فيلم جزء فيلم هاي ژانر رمانتيك و عشقي است كه مانند اكثر فيلم ها حالتي از تعادل ، عدم تعادل و بازگشت به نعادل را دارد. كه از منظر عشقي حالت تعادل زماني است كه اين دو در كنار هم هستند همه چيز خيلي خوب است و اين دو آينده اي را براي خود تصور مي كنند كه گويا هميشه با هم هستند حالت عدم تعادل زماني است كه دو شخصيت عاشق از هم جدا مي شوند و تمام خواست ها و آرزوهايشان نابود مي شود و در حالت سوم و بازگشت به تعادل دوباره باهم روبرو مي شوند و پس از سالها يكديگر را مي بينند ولي اينبار ديگر هيچكدام از آنها نمي خواهد كه به ديگري وصل شود بلكه بنا به شرايط دو نفر جدايي را ترجيح مي دهند ولي از منظر جامعه اين سه حالت تعادل ، عدم تعادل و بازگشت به تعادل تفاوت دارد . حالت تعادل جامعه زماني بوجود مي آيد كه جامعه هنوز گرفتار جنگ و بدبختي نشده همه احساس امنيت مي كنند . عشق و دوست داشتن وجود دارد و افراد آينده خوبي را براي خود تصور مي كنند حالت عدم تعادل آن زماني است كه جنگ آغاز شده و كشور فرانسه گرفتار نازيهاي آلمان مي شود و همه چيز به هم ميريزد. و ديگر هيچكس به فكر عشق و دوست داشتن نيست. بلكه هر كس به فكر منافع خودش است. اين وضعيت نابسامان و ناپايدار در اكثر كشورهاي آن زمان به وجود مي آيد و همه مردم از اين كشورها فكر رفتن به امريكا كه آن زمان سرزمين اميد بود را داشتند ولي پس از رفتن مي فهمند كه امريكا آن كشور نيست و در حالت سوم بازگشت به تعادل است كه در اين فيلم وجود ندارد گرچه پس از پايان جنگ مردم از شر دشمنان آسوده مي شوند ولي هنوز صدمات و تلفات جنگ آنان را مي آزارد و باعث ضرر آنها مي شود. و ساختار اقتصادي و اجتماعي جامعه همچنان حالت عدم تعادل را دارد و زمان لازم است كه جامعه اي ايده آل دوباره بوجود بيايد.
ساختار ايد ئولوژيك فيلم :
اين فيلم كه در طول سالهاي پس از جنگ جهاني دوم ساخته شده است و اتفاقات آن زمان را به تصوير مي كشد برخي معاني ايده ئولوژيك دارد كه در پيوند با قضيه عشق در شخصيت فيلم قرار مي گيرد و در واقع اين فيلم را در ژانر رمانتيك قرار مي دهد. زماني كه پاريس ويران مي شود دقيقاً همزمان است با ويران شدن عشق اين دو نفرو سپس قرار گرفتن در سرزميني كه به واسطه يك منجي يعني امريكا دوباره آنها را به هم متصل مي كند. چون آنها به كازابلانكا مي آيند براي رفتن به امريكا كه پس از جنگ به عنوان سرزمين اميد و روشني و سرزمين موعود شناخته شده است در اين فيلم امريكا نه تنها منجي شرق و جهان سوم است بلكه حتي به نوعي منجي غرب هم شده و براي همه جايگاه امن و راحتي و آسايش محسوب مي شود همچنيني فعاليت همسر زن در حزب آزاديخواه و فرار او از دست فاشيست ها به گونه اي زيبا در پيوند با عشق آنها قرار مي گيرد يعني به حادث شدن يك عشق و سپس آزاديخواهي يك شخص كه باعث جدايي اين عشق مي شود و سپس باعث پيوند دوباره آنها . پس اين آزاديخواهي است كه اين دو نفر را از هم جدا ميك ند و دوباره به هم پيوند مي دهد. از طرفي اين فيلم مثل اكثر فيلمهاي رمانتيك معمول شدن عشق را در جهان امروز نشان مي دهد زيرا به گفته فوكو در گذشته عشق به معناي امروز وجود نداشته و همه عشق ها يا كاملاً متافيزيكي و وراي مادي بودند و يا آنقدر آرماني كه امكان اتصال وجود نداشته است پس اين فيلم با مضمون همسفري بوگارت به مردماني كه به كازابلانكا مي آمدند و مي خواستند به امريكا بروند اين فيلم را در كنار فيلم فهرست شين لر قرار مي دهد كه در آن فيلم هم يك فرد كارخانه دار به نجات يهودي ها دست مي زند و در نهايت هم عده زيادي از افراد زنده مي مانند.
